تبليغاتX
:: بیت الحسین ::  

بیت الحسین         

 


رضا، منم ویدا !!

مهم این است كه اكنون آنها از فكه آمده اند و من از تحریریه یك روزنامه! انگاری یكی از مین ها از پس سالها انتظار زیر پای آنها شكفت تا دولاله پرپر شوند.

تفحص
تفحص

 

 

آنها را ندیده بودم. اما امروز دیدم. چندساله بودند، نمی دانم . اما انگاری از جایی دیگر آمده بودند. لبخندشان از زیر خاك و لایه های خون پیدا بود. هر دوی آنها باز مانده ایام لاله سوزند.

 

 

 جاهایی دراین «هستان» هنوز هست كه آنها را به «هستی» بخش متصل سازد.

آنها وقتی می رفتند من هفت ساله بودم. اكنون سیزده سال از آن روزها و شبها می گذرد. فكر می كردم پایان یافته اند. اما آنها ناتمام نمی مانند. هیچ كس در جاده خدا ناتمام نمی ماند. هنوز هم ادامه دارند. جاهایی دراین «هستان» هنوز هست كه آنها را به «هستی» بخش متصل سازد. چیزهایی نظیر شقایقی گداخته به شكل مین و نهفته در زیر خاك تا آنها پا بر روی آن بگذارند و شعله ور شوند. مثل همین دوشعله ور خفته روی سنگ آخرت.

دختری جوان اینجاست كه شیون نمی كند. آتش سینه از چشمانش چكه چكه فرو می چكد. نگاه از یكی از خفته های ابدی برنمی دارد. از علیرضا كه صورتش مثل همراهش خاكی است. نمی دانم چندساله اند. شاید كودكی هایمان را با هم گذراندیم. شاید من كلاس اول بودم و او پنجم. نمی دانم! مهم نیست. مهم این است كه اكنون آنها از فكه آمده اند و من از تحریریه یك روزنامه! انگاری یكی از مین ها از پس سالها انتظار زیر پای آنها شكفت تا دولاله پرپر شوند.

در شبهای پرستاره ی فكه به دنبال همرزمان خویش بودند كه از سالیان پیش خفته خاك و شكفته افلاكند. درست در همان شبهایی كه ما لابه لای بوق ماشین ها و چراغهای چشمك زن، گویی زندگی می كردیم و می كنیم.

می روم به فكه كه ندیده ام؛ دوجوان در تاریكی شب، در جست وجوی استخوانهایی در زیر خاك. یا پلاكی به علامت شهیدی گمنام آنها بی هیچ چشمداشتی، مشغول كارند.

چه كسی بودكه می خواند كجایند مردان بی ادعا؟ بیاید مردان بی ادعا را ببیند كه بی هیچ توقعی و حتی نشانی، آرام و بی صدا راه ملكوت را نشانه رفته اند.

شهید محمد زمانی و شهید علیرضا شهبازی، دوتن از اعضای تفحص شهدا كه به طور داوطلبانه در مناطق عملیاتی دوران جنگ در جست وجوی اجساد شهدا، با انفجار مین، به شهادت رسیدند.

محمدجوانی بیست و چندساله كه چندی پیش مادر را از دست می دهد و اینك خود نیز به مادر پیوسته است.

علیرضای ??ساله، سه ماه پیش با «ویدا» پیمان زندگی می بندند. اما اكنون...

شهید شهبازی
شهید زمانی

• خیابان بهشت، معراج شهدا

 

دوستانشان جمعند. در معراج جو سنگینی حكم فرماست. در دوتابوت دوجوان رعنا، لبخند زنان آرمیده اند. گویی فرشته هایی بر صورتهایشان بوسه زده اند. آرام آرام. مثل آرامش بهشت.

 

 

«اینها با آدمهای امروزی فرق می كنند، شاید هیچ كس نتونه بفهمه كه اینها زیر نور ستاره ها در فكه چی می خواستند...»

چند لحظه می نشینم. یكی از همراهان می گوید: «اینها با آدمهای امروزی فرق می كنند، شاید هیچ كس نتونه بفهمه كه اینها زیر نور ستاره ها در فكه چی می خواستند...»

صدای «یاحسین» هر آن بلندتر می شود. چند لحظه بعد، خانواده رضا هستند كه می آیند، مادر، خواهران و ویدا.

مادر بی تابی می كند، گاه لبخندی تلخ و گاه شیون و گاه كسوت.

مادر می گوید: «رضا؛ برات كت شلوار دامادی آوردم، رضا جون، بلندشو، رضا، مادر درد كشیدی، زخمی شدی،من تو رو از امام رضا گرفتم اسمتو رضا گذاشتم. تو یكی یكدونه من بودی... مادر»

اما، محمدكه درست كنار علیرضا آرمیده است، مادری ندارد مادر علیرضا بالای سر محمد می رود و دستی از سر مادری بر موهایش كه حالا دیگر سوخته اند می كشد. از صورت محمد، هیچ نمانده است... هیچ.

و اما ویدا، دختركی ??ساله، كه سه ماه پیش با علیرضای شهید، پیمان زندگی بسته است. مثل ما، بانگاهی زیبا و دور به آتیه.

و سكوت، تنها پاسخ داماد به نوعروسش بود. سكوتی پراز صدا. مثل نیزارهای جزیره مجنون! ویدا آرام است. چشمان ویدا دریا است. دریای مواج، ویدا آرام است. آرام سخن می گوید: «علیرضا من باهات حرف دارم... پیرم كردی رضا، سوختم رضا، چرا بی مرامی كردی، چرا سلامم رو جواب نمی دی؟ رضا، منم ویدا...» صدای یا حسین باهق هق حاضران در فضا موج میزند. فضای عجیبی است. غریب و قریب؛ اینجا بوی ریا نمی دهد. اینجا دروغ نمی فروشند. اینجا حقیقت است.

مادر می گوید: «پسرم خوابیده، نمرده، داره می خنده، حلالت كردم پسرم...، مادر روی بدن پر از گل و خون علیرضا می افتد...

دوجوان در تاریكی شب، در جست وجوی استخوانهایی در زیر خاك. یا پلاكی به علامت شهیدی گمنام آنها بی هیچ چشمداشتی، مشغول كارند.

شهید

ویدا همچنان آرام و بی صدا می نگرد واشك می ریزد.

از روز عید فطر كه ویدا تلفنی با علیرضا صحبت كرده، فقط دوروز، گذشته است. ویدااز علیرضا خواسته بود كه زود برگردد و علیرضا هم گفته بود كه زود می آید او برگشت اما خفته در خون.

ویدا می گوید: «من تازه، پیدات كرده بودم، الآن آخرین دفعه است كه می بینمت، چی بهت بگم. رضا، گفتم اگه بخوای بری، منم باهات می یام. گفتم كه من طاقت دوری ندارم... رضا من یك دفعه دیگه، بیشتر تورو نمی خواهم.» ویدا اشك نمی ریزد، ماهی های قرمز ازچشم اش می چكند. مادر ویدا می گوید، «سه ماه» پیش كه خانواده علیرضا برای خواستگاری آمدند، بحث مهریه پیش آمد، پدر علیرضا گفته بود، ?? سكه بهار آزادی اما ویدا رد كرده بود. ویدا با 14سكه بهار آزادی و با سفری به مشهد زندگی را آغاز كرده بود.»

و این برای من كه گم كرده های فراوانی دارم، باور نكردنی است. در این سال ها شهادت هنر است. در عصر ارتباطات اینگونه آغاز، برای من عجیب است. راستی مگر چندسال از ایام گریخته جنگ می گذرد؟

ویدا می گوید: «رضا هیچ كس نمی تونه تورو از من جدا كنه، حتی خاك. رضا، خونه جدیدمون روتوی بهشت زهرا با هم می سازیم. با هم شروع می كنیم. چرا با من حرف نمی زنی چرا قهری،... گل پرپر من». و من نیز همراه با ویدا اشك می ریزم یكی از حاضران باصدای بلند می گوید: «زبان در صحبت كردن درباره شهدا قاصر است، بر این زمانه شهید شدن، قابل توصیف نیست. علیرضا سه ماهه كه عقد كرده و از زمان عقد تاكنون نیز از شهادتش با همسرش صحبت می كرده است.علیرضا همیشه مجروحین شیمیایی بستری در بیمارستان را به خانه می آورد و حمام می برد. من نمی دانم كه این خاك فكه چی داره؟ عروسی علیرضا و ویدا قرار بود بعد از عید باشه...»

همه اشك می ریختند، اما شاید علیرضا و محمد از آن بالاها به این همه می نگریستند. شاید لبخند می زدند. شاید علیرضا بر دستان پرمهر مادر و چشمان قرمز ویدا بوسه می زد. محمد شاید سر را بر شانه های استوار پدر گزارده بود.

كسی چه می داند؟ اما آنجا هر چه بود، ریا نبود. دروغ نبود. تزویر نبود. صدق بود. صفا بود. راستی بود. اشك بود و شهید، و ویدا كه آرام بود و آهسته با علیرضای در خونش درد دل می كرد...شنیدم كه می گفت: «علیرضا» خیلی سالاری و بی معرفت. می گفتی كه تنهایی در ذات تو نیست. پس چرا حالا تنها...»

روزنامه ایران

+نوشته شده در&شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:41 توسط عاشق کربلا |