بیت الحسین
عشق را افسانه کردی یا حسین عقل را دیوانه کردی یاحسین
عکس/محل عبادت حضرت خضر نبی(ع) در اطراف قم

برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطالب برید

خداییش جای باصفایی ادم احساس میکنه به خدا نزدیکتره

صلوات یادت نره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:34  توسط عاشق کربلا  | 

 حسین جباری و یکی از دوستان و همکارانش، تنها کسانی بودند که همراه نمایندگان خبرگان در جلسه خبرگان سال 68 حضور داشتند. تمام اعضای خبرگان بودند و این دو نفر که در قسمت تماشاچیان نشسته بودند. حسین جباری آن روزها محافظ رییس‌جمهور بود و بعد از این جلسه، محافظ رهبر انقلاب شد. از سال 1357 همان وقتی که سپاه تشکیل شد، به خدمت سپاه درآمد. یک دوره کوتاه دید و از 18 سالگی محافظ حضرت آیت‎ا... خامنه‎ای شد. خاطره‌های زیادی دارد که بعضی از آن‎ها را با شور و شوق تعریف می‌کند.


 
به‎نظرم برای رسیدن به انتخاب حضرت آقا به‎عنوان رهبر انقلاب، باید قبل‎تر از آن را واکاوی کنیم و مروری بر عزل آقای منتظری داشته باشیم.
 
قائم‎مقامی آقای منتظری مشکلاتی برای کشور به‎وجود آورد که امام مصلحت دیدند ایشان را از قائم‎مقامی بردارند. حضرت آقا یکی دو روز قبل به مشهد رفته بودند. حاج احمد آقا تماس می‎گیرند که آقای خامنه‎ای تشریف بیاورید تهران اتفاق مهمی پیش آمده است. آیت‎ا... خامنه‎ای هم خودشان را به بیت امام می‎رسانند. جریان نوشتن نامه برای عزل آقای منتظری مطرح می‎شود و این‎که نامه را به صدا و سیما بدهند. به نظرم در این جلسه آقای هاشمی، مهدوی کنی، موسوی اردبیلی و چند نفر دیگر هم حضور داشتند. سیداحمدآقا می‎گویند: امام نامه‎ای نوشتند و خواستار عزل آقای منتظری شدند و دلایلی را هم مطرح کردند. نامه بسیار تندی بود. آقای خامنه‎ای و هاشمی توصیه می‎کنند شاید مصلحت نباشد، نامه را به این تندی منتشر کنیم. از حضرت امام اجازه می‎گیرند، و می‎گویند  شما اجازه دهيد نامه‎ای تنظیم کنیم که همین مطالب را منتقل کند و این‎قدر تند نباشد. امام فرمودند: همین امشب باید تکلیف قائم‎مقامی آقای منتظری روشن شود. من تا فردا صبح نمی‎توانم صبر کنم، چون نمی‎دانم زنده هستم یا نه. اگر من زنده نباشم هیچ‎یک از شما نمی‎توانید ایشان را جابه‎جا کنید و من در پیشگاه خداوند جوابی برای این‎کار ندارم. چون بحث جدی می‎شود، عده‎ای به خود اجازه دادند و گفتند: اگر شما بر فرض نبودید چه‎کسی می‎تواند جای شما باشد و رهبری این مملکت را بر عهده گیرد؟ امام بي‌مقدمه می‎فرمایند: همین آقای خامنه‎ای می‎تواند مملکت را هدایت کند. شوکی به جلسه وارد می‎شود. یکی از مواردی که جانشین رهبری را امام مطرح کرده در این جلسه بود. در جلسه عزل منتظری، آقای مهدوی کنی و موسوی اردبیلی و هاشمی حضور داشتند.

 
آیا پیش از این هم امام در جلسه‎های خصوصی به سیداحمدآقا و آقای هاشمی موارد مشابهی را گفته بودند؟
 
به این صراحت نگفته بودند. بعد از جلسه، حضرت آقا حاضران جلسه، از جمله آقای موسوی اردبیلی، آقای هاشمی و آقای مهدوی کنی را جمع می‎کنند و می‎گویند تا وقتی من زنده هستم، راضی نیستم این نظر امام و حرف‎های ایشان جایی گفته شود. چون بحث رهبری راجع به بنده بود. بعد از این جلسه نامه عزل آقای منتظری را منتشر می‎کنند و قضیه جمع می‎شود. البته امام خیلی نگران و ناراحت بودند به‎طوری‎که حاج‎احمد‎آقا می‎گویند یک کلید زنگ کنار دست امام گذاشته بودیم که اگر حال‎شان بد شد، ما را خبر کنند.
 
قبل از ماجرای آقای منتظری، آیت‎ا... خامنه‎ای به کره شمالی سفر می‎کنند. گزارشی از این سفر در تلویزیون پخش می‎شدهحضرت امام زنگ کنار دست‎شان را می‎زنند و حاج احمدآقا فکر می‎کنند حال امام بد شده. بعد امام به سیداحمدآقا می‎گویند: «بیا این اخبار را ببین». همان‎جا می‎گویند: «برای این است که می‎گویم ایشان برای رهبری مناسبت هستند، عظمت ایشان را ببینید.» این مطلب بعدها توسط حاج احمدآقا به حضرت آقا و دیگران منتقل شد و این علاقه و نزدیکی ادامه داشت.
 
در جلسه‎ای که در ماه رمضان، امام مسئولین را افطار دعوت کرده بودند که این نماز در اخبار سراسری هم پخش می‎شود، آیت‎ا... خامنه‎ای پشت سر امام ایستاده بود و نماز می‎خواند. آقا می‎گویند نماز که تمام شد می‎خواستم نماز نافله عشا را زودتر بخوانم که اگر امام نافله را خواند، منتظر من نباشند و من منتظر ایشان شوم. دیدم امام نافله را نخواند و چون مردم روزه بودند رفتندسر سفره نشستند. من هم چون نیت کرده بودم، نافله را خواندم و همان‎جا نشستم که آقای انصاری دنبالم آمد و گفت از آن موقع تا الان امام ایستاده‎اند، هنوز ننشسته‎اند و منتظر شما هستند. من دویدم و رفتم. امام ایستاده بودند. این اتفاق‎ها و این تصاویر برای این است که امام به مسئولان شأن و جایگاه آیت‎ا... خامنه‎ای را نشان دهند. در یکی دو جلسه بعد از عزل آقای منتظری، امام بازهم از فرصت استفاده می‎کنند و نام آیت‎ا... خامنه‎ای را می‎آورند. هر بار می‎گویند مجلس خبرگان مختار است به هرکس که اصلح‎تر از بقیه است رأی دهد، اما بدانند که نظر من آیت‎ا... خامنه‎ای است.
 
امام فرمودند بالأخره لازم است من نظرم را بگویم، شاید مردم بخواهند بدانند نظر من نسبت به رهبر بعدی چیست. امام گفتند: مردم بدانند نظر من روی شخص آیت‌ا... خامنه‌ای است، اما تصمیم نهایی را مجلس خبرگان می‌گیرد و ما تابع انتخاب خبرگان هستیم.

 
اگر موافقید به‎سراغ حال و هوای جلسه خبرگان برویم.
 
مقدمه‎ای عرض می‎کنم و آن این‎که در آن ایام فضای سیاسی کشور در اختیار جریان چپ بود و آن‎ها خیلی آقا را اذیت می‎کردند، در حالی‎که نخست‎وزیر به پیشنهاد رییس‎جمهوری مطرح شده بود، دیدگاه‎های مختلف فقهی و سیاسی عنوان شد علم مخالفت برداشته بود بعضی‎ها مثل وزیر کشور آن‎موقع حتی نسبت به آقا بی‎احترامی می‎کردند و دوست داشتند بعد از پایان ریاست‎جمهوری آقا را از عرصه سیاسی حذف کنند. در جلسه آن روز بحث‌های مختلفی درباره رهبری شورایی و فردی مطرح شد. عده‌ای حتی دوباره آقای منتظری را مطرح کردند. ریاست جلسه بر عهده مرحوم آیت‎ا... مشکینی بود. رؤسای جلسه گفتند قضیه آقای منتظری تمام شده است و امام این بحث را جمع کردند و کنار گذاشتند. در خلال اظهارنظرها آقای امامی‌کاشانی بلند شد و گفت چرا نظر امام را نمی‌گویید؟ با این سؤال جو مجلس کمی ملتهب شد. عده‎ای نمی‎دانستند امام در این‎باره نظر داشته‎اند. همه می‌خواستند بدانند نظر امام چیست. با بیت امام تماس گرفته شد و حاج احمدآقا تلفنی با آقای هاشمی‌رفسنجانی صحبت کرد و نظر امام را گفت. حاج احمدآقا، توضیحاتی درباره قضایای آقای منتظری، وقایع قبل و بعد از آن داد و گفت امام در تمام این دوران چندین‎بار گفتند اگر نظر من را خبرگان خواست، بگویید من آیت‌ا... خامنه‌ای را اصلح می‌دانم، اما هرکس را خبرگان معرفی کند، برای من محترم است.
 

گویا بعد از این توضیحات آقای امامی‎کاشانی بود که آقایان خلخالی و موسوی اردبیلی، خاطره‌ای از امام را بیان کردند.
 
بله، آقای خلخالی گفت زمانی‎که برای عقد دخترش خدمت امام رفته بود، در حاشیه همین مجلس، با توجه به عزل آقای منتظری از امام درباره جانشین سؤال کرده بود و امام هم فرموده بودند: «مگر می‎شود نظرم را به کسی نگفته باشم؟ من به حاج احمد آقا و آقای هاشمی و بعضی از مسئولین بارها نظرم را گفته‎ام. از نظر من هیچ‎کس روی کره زمین از سیدعلی‎آقا بهتر نیست.» مشابه نقل قول را آقای موسوی اردبیلی بعد از آقای خلخالی مطرح کردند. جلسه به این‎جا که رسید، گفتند پس درباره آیت‌ا... خامنه‌ای رأی‌گیری می‌کنیم. در این مدت حضرت آقا نگران و ناراحت بودند و در جلسه حضور پررنگی نداشتند و پیدا بود که مضطرب هستند. از بالا پیدا بود که در بعضی گفت‎وگوهای دو نفره به‎شدت استنکاف می‎کردند. بحث رأی‎گیری که پیش آمد حضرت آقا گفتند: «نه، من حرف دارم. بگذارید اول من حرف‌هایم را بزنم بعد رأی‌گیری کنید.» چند نفر از حاضران جلسه گفتند: «نه، ما می‌خواهیم رأی بگیریم.» آقا گفتند: «باید قبل از رای‌گیری اجازه دهید من شرایطم را بگویم. شاید بعد از شنیدن شرایط به من رأی ندادید.» آقا گفتند: «من همان راه امام را ادامه می‌دهم. امروز اگر کسی بخواهد جلو انقلاب بایستد، من هم جلو او می‌ایستم. با کسی رودربایستی ندارم.» در این هنگام فضای جلسه عوض شد بعضی منقلب شدند، در آن وقت بعضی‎ها خیلی برای سرعت گرفتن مسأله رهبری تلاش کردند. از جمله آقایان امامی کاشانی، طبسی، یزدی آقای هاشمی و خیلی نام‎ها که فراموش کرده‎ام. یادم می‎آید که آقا خطاب به آقای آذری‌قمی که در حاشیه جلسه به آقا گفته بودند: «شما بپذیرید مگر ما مرده‎ایم، همه کمک می‎کنیم، ولایت فقیه، ولایت انبیاست و...» گفتند: «آقای آذری‎قمی، بفرمایید بنشینید، ما شما را می‎شناسیم. در دوره‎های مختلف شما را امتحان کرده‎ایم. این‎هایی را که می‎گویید 10 سال بعد هم تکرار می‎کنید؟ 10 سال بعد اگر برخلاف نظر شما مطلبی علم شود، می‎پذیرید؟ بعد گفتند: «آقای آذری‌قمی اگر مطلبی خلاف نظر شما گفتم، چه می‌کنید؟» او هم که حسابی ناراحت بود عمامه را برداشت و دودستی بر سرش زد و گفت: «اگر این‎طور شود خدا از من نگذرد.» و گفت: «من شما را به‎عنوان ولی‌فقیه و حاکم جامعه قبول دارم و حکم شما بر من نافذ است.» بعد آقا گفتند: «آقای خلخالی شما چطور؟» او هم همین جواب را داد. آقا دو سه نفر را نام برد که اگر فردا حرفی بزنید که من خلاف شما حکم دهم، اوضاع چگونه خواهد شد؟ هر سه نفر گفتند: «ما شما را به‎عنوان ولی‌فقیه قبول داریم و حکم‌تان بر همه نافذ است.» بگذریم که همین آقای آذری‎قمی، دقیقا 10 سال بعد با آقا مخالفت کرد. برای رهبری حضرت آقا هنگام رأی‌گیری همه ایستادند، جز دو نفر. یعنی اکثریت آرای خبرگان به ایشان رأی دادند.

 
بیشتر از دو نفر بودند. شش نفر که گویا یک نفر هم خود حضرت آقا بودند که به خودشان رأی ندادند.
 
من همین دو نفر را دیدم، چون در جایگاه تماشاچیان نشسته بودم، خیلی به جلسه تسلط نداشتم. یادم هست که یکی از این دو نفر، آقای طاهری‌اصفهانی بود.

 
بعدا هم متوجه نشدید مخالفان چه‎کسانی بودند؟
 
چون نظر اکثریت قاطع مجلس روی حضرت آقا بود، ما زیاد به مخالفان دقت نکردیم. این مسأله چیزی نبود که روی آن حساس شویم و بدانیم چه کسانی بلند شدند و چه‎کسانی نشستند. نتیجه رأی‌گیری اهمیت داشت که با اکثریت آرا به ایشان رأی داده‎اند.

 
احوال بقیه افراد حاضر در جلسه چگونه بود؟ در خارج از درهای مجلس خبرگان چه می‎گذشت؟
 
بیرون مجلس خبرگان جو طوری بود که محافظان آقای موسوی اردبیلی، بعد از پایان جلسه پرسیدند، آقای موسوی اردبیلی انتخاب شد؟ نمی‌دانم چطور این ذهنیت برای محافظان ایشان به‎وجود آمده بود.

 
بعد از جلسه همراه آقا بودید؟
 
بله. جالب است که ایشان پس از جلسه طبق معمول و مثل همیشه بودند. اعضای خبرگان بعد از جلسه همه با رهبر انقلاب بیعت کردند. اولین نفراتی که با آقا بیعت می‎کنند، آقای خلخالی و آقای آذری‌قمی بودند. دیگران هم تک‌تک آمدند و بیعت کردند و گفتند ما از این به بعد تابع حکم شماییم. چند نفری از علما خیلی متواضعانه بیعت کردند و تا حالا هم سر پیمان خود هستند. آقا به اتفاق آقای طبسی رفتند منزل گویا در منزل هم فرزندان آقا از نتیجه خبر نداشتند و حتی به‎دلیل سختی مسایل و مسئولیت نگران می‎شوند که آیت‎ا... طبسی با ایشان صحبت می‎کند.

 
شب قبل از مجلس خبرگان، هنگامی که امام به رحمت خدا رفتند، چگونه گذشت؟
 
آن شب در کاخ سعدآباد، همراه رییس‌جمهوری یکی از کشورهای آفریقایی بودم که به ایران آمده بود، اما دائم با محافظین که همراه آقا بودند تماس می‎گرفتیم و احوال ایشان را جویا می‌شدیم. آخرین شب حیات امام، همراه آقا نبودم. صبح 14 خرداد، قبل از جلسه خبرگان آقا را دیدم. من همراه آن رییس‌جمهوری سیاه‌پوست بودم. اول صبح برای تسلیت به رییس‌جمهوری (آیت‌ا... خامنه‌ای) خدمت ایشان رفتیم و از آن به بعد خدمت آقا بودم. شب رحلت امام اتفاق مهمی که افتاد این بود؛ امام 11:30 به رحمت حق رفت. ساعت هشت صبح فردا جلسه خبرگان برای تعیین رهبری تشکیل شد و خود آیت‌ا... خامنه‌ای بیشتر ملزومات این جلسه را فراهم کردند. این‎هم یکی از درایت‎های ایشان نسبت به رهبری جامعه است.

 
چرا حضرت آقا با نظر جمع درباره خودشان مخالف بودند؟ ظاهرا رهبر انقلاب با اداره شورایی کشور بیشتر موافق بودند. شنیده‎ام که ایشان حتی گفته بودند:  «خمینی بودن کار یک نفر نیست»، اما نظر جمع خلاف ایشان و روی شخص آقا بود؟
 
به‎هر حال رهبری مسئولیت سنگینی است. آقا هم نگران بار سنگین این مسئولیت بودند. به همین دلیل قبل از رأی‌گیری حرف‌ها و شرایط خودشان را مطرح کردند. البته آن زمان جو سیاسی سنگینی نسبت به آقا وجود داشت. دوران نخست‌وزیر مهندس موسوی بود. بعد از آن نامه درباره ولایت‌فقیه که سؤال محرمانه آیت‌ا... خامنه‌ای از امام بود، دفتر امام آن نامه محرمانه را علنی کرده بود که نظر مبارک امام این بود که این یک بحث طلبگی است. نبایست علنی می‎شد. قبلا هم عرض کردم بیت امام کانون جریان خاصی بود که متأسفانه پس از فوت حاج‎احمدآقا بعضی از آن‎ها اشتباهات بزرگی کردند.
 

نامه را چه‎کسی به حضرت امام رساندند؟
 
بله، سؤال آقا درباره ولایت فقیه یک نامه محرمانه بود که خودم بردم به‎دست حاج احمدآقا برسانم. ایشان نبود، نامه را به آقای انصاری دادم. فردا صبح رهبر انقلاب در حیات ریاست‌جمهوری قدم می‌زدند و ورزش می‌کردند که از رادیو پیام امام را شنیدیم. برداشت من از پیام، این بود که پاسخ نامه دیروز است. به آقا گفتم: «امام نامه شما را جواب دادند.» ایشان گفتند: «مگر تو نامه را خواندی؟» گفتم: «نه، رادیو پیام امام را پخش می‌کند، حدس زدم جواب شما باشد.» آقا تعجب کردند، گفتند: «این نامه محرمانه بود، چطور رسانه‌ای شد؟!» قرار بود امام جواب نامه را محرمانه به آقا بدهند. اما دفتر امام قبل از این‎که نامه به‎دست حضرت آقا برسد، اول به صدا و سیما داده بودند.

 
چه‎کسی پیام امام را به صدا و سیما داد؟
 
از قرار معلوم دفتر امام این کار را کرده بودند. سه چهار ساعت پی‎گیری می‌کنند که بتوانند اصل نامه را از دفتر امام بگیرند که بالأخره دفتر ریاست‌جمهوری موفق شد، ظهر آن روز دست‌خط امام را دریافت کند. آیت‌ا... خامنه‌ای رفتند خدمت حضرت امام و گفتند: «من یک سؤال محرمانه فقهی کردم و نمی‎دانم چرا رسانه‌ای شد؟» حضرت امام فرموده‎ بودند: «سیداحمدآقا و آقای انصاری را صدا کنید.» امام که از عمل اطرافیان ناراحت شده بودند می‌فرمایند برای این‎که قضیه بازتر شود شما (آیت‌ا... خامنه‌ای) یک نامه دیگر بنویسید که من هم جوابش را بدهم و این نامه‌ها را منتشر کنیم. امام گفتند: «نامه‌ای که می‌نویسید حالت عمومی داشته باشد که منتشر کنیم. مثل نامه اول یک سؤال طلبه‌ای نباشد. نامه اول یک سؤال بین استاد و شاگرد بود. چیزی‎که لازم نبود در جامعه پخش شود.»
 
نامه دومی که امام در جواب نامه‎ای که حضرت آقا از امام کرده بودند، کلمه‌ها و عبارت‌های خاصی را درباره آقا و در مدح ایشان به‎کار می‌برند که شما خورشید انقلاب هستید. این‎هم عنایت خداوند بود که به‎واسطه این ماجرا، امام درباره آیت‌ا... خامنه‌ای نظرشان را بنویسند و اعلام کنند. بچه‌های حفاظت بیت امام تمام این قضایا را می‌دانند و باید بگویند. فضای سیاسی، علیه آقا بود. در دفتر امام، با چنین جوی، این اتفاق‌ها پیش آمد و نظر امام همه‎چیز را تمام کرد. چون فضای سیاسی نسبت به آقا سنگین بود، امام در فرصت‌های مختلف نظرشان را درباره جانشینی و رهبری آیت‌ا... خامنه‌ای مطرح کردند و به گوش مردم و مسئولان رساندند.

 
این فضای سیاسی چطور شکل گرفت؟
 
این فضا، از زمان جنگ به وجود آمد. اوایل جنگ آقا شنبه هر هفته می‌رفتند جبهه و پنجشنبه یا جمعه برمی‌گشتند. بعد از ترور حضرت آقا نتوانستند به جبهه بروند و زمان ریاست‌جمهوری، امام نگران آیت‌ا... خامنه‌ای بودند و به سیداحمدآقا گفته بودند: «به آقای خامنه‌ای بگویید جبهه نروند. ایشان از زمانی‎که از تهران می‌روند تا برگردند، من اضطراب زیادی را تحمل می‌کنم.» گاهی هم برای سلامتی آقا، گوسفند قربانی می‌کردند.

 
این برخوردها و نگرانی‌های امام فقط نسبت به آقا بود یا افراد دیگری هم چنین رابطه‌ای با امام داشتند؟
 
این رفتار منحصر به رابطه امام و حضرت آقا بود. بايد عرض كنم در ابتداي جنگ هم، آیت‌ا... خامنه‌ای جزو اولین نفراتی بودند که به جبهه رفتند و شهید چمران هم به‎همراه ایشان می‎روند. آقا وقتی به جبهه می‎رفتند تا خط مقدم می‎رفتند به‎طوری که فرماندهان و رزمندگان تعجب می‎کردند و حتی بعضی از محافظین رسما نگرانی خود را عنوان می‎کردند. بیش از همه جبهه می‌رفتند؛ هر هفته. بقیه این‌طور نبودند. مسأله بعدی که پیش آمد، قبول قطعنامه بود. بعد از پذیرش قطع‎نامه، حضرت آقا به جبهه رفتند. این بحث‌های پذیرش قطعنامه که پیش آمد، لشگرها به هم ریخته بود و روحیه بچه‌ها تضعیف شده بود فرماندهی‎ها هم متزلزل شده بود. عملیات مرصاد و فعالیت منافقین باعث شده بود کنترل منطقه سخت‌تر بشود. حضرت آقا، سیداحمدآقا و آقای هاشمی می‌روند خدمت حضرت امام، حضرت آقا آن‎جا می‌گویند: «ما به این نتیجه رسیدیم که اگر امروز من به جبهه نروم؛ حتی تا مرز شهادت، این قضایا جمع نمی‌شود و همه‌چیز به روز اول جنگ برمی‌گردد و منافقین حتی امکان دارد که به تهران هم بیایند. چند ماه قبل از این جلسه آیت‌ا... خامنه‌ای خدمت امام رفته بودند و درباره اوضاع اقتصادی کشور و اداره جنگ و سیاست‌های ناکارآمد مهندس موسوی توضیح داده بودند و به امام گفته بودند که شما فقط نظرتان را بگویید، حتی اگر تکلیف هم نکنید، من حرفی ندارم و باز هم با آقای میرحسین موسوی کار می‌کنم. امام هم گفته بودند تکلیف نمی‌کنم، مصلحت است ایشان بماند. آقایان همیشه گزارش می‎دادند، مهندس موسوی گفته بود که اگر جنگ 20 سال هم طول بکشد، ما آن را اداره می‌کنیم، در صورتی‎که این‌طور نبود. وضعیت اقتصادی کشور بحرانی شد که بحث‌های مربوط به قطعنامه پیش آمد. مهندس موسوی با هیأت دولت که خدمت امام رفته بود، گفته بود تا 20 سال جنگ را اداره می‌کنیم. همان زمان آیت‌ا... خامنه‌ای از وزیران اقتصادی مهندس موسوی گزارش می‌گیرند. ایشان می‌گویند گزارش را بدون کم و کسر به امام می‌دهند و می‌گویند: طبق این اسناد و گزارش‌ها وضعیت بحرانی است. به همین دلیل به امام می‎گویند که این‎ها نمی‌توانند کشور را اداره کنند. قضیه قطعنامه که پیش می‌آید، با آن بحران‌های جدی، حضرت امام اجازه می‌دهند آقا به جبهه بروند. ایشان را بغل می‌کنند و برای سلامتی ایشان دعا می‎کنند و می‌گویند: «بروید ان‌شاءا... که با سلامتی برمی‌گردید.» همان روز آقا اطلاعیه‌ای را برای همه علمای کشور می‌نویسند که اگر می‌خواهید به کشور کمک کنید امروز، روزش است. اگر فردا بیایید دیر است. تجهیزات هم با خودتان بیاورید. این اطلاعیه به وسیله صدا و سیما منتشر شد. مردم و علما هم به این خواسته آقا لبیک می‌گویند و فردای آن روز جبهه‌ها مثل روز اول با همان شور و نشاط اداره می‌شود. بعد از قطعنامه برای این‎که گروه‎ها و نیروهای آن توجیه شوند، جهت تقویت روحی رزمندگان اسلام که آن‎ها نسبت به پذیرش قطعنامه توجیه شوند، خود حضرت آقا شخصا به جبهه رفتند.
 

نکته ویژه‎ای که از صحبت‎های شما برداشت کردم، ولایت‎پذیری بی‎چون و چرای رهبر انقلاب نسبت به حضرت امام است. چیزی‎که امروز هم باید سرمشق و الگوی مسئولین قرار بگیرد.
 
بله. نکته مهم آن جلسه ولایت‌پذیری بود. به بچه‌ها گفتند: ما نه یک قدم جلوتر از امام می‌رویم و نه یک قدم عقب‌تر. همراه امام هستیم؛ هر چه بفرمایند. همین الان هم امام به من اجازه دادند به جبهه بیایم. اگر اجازه نمی‌دادند، نمی‌آمدم. من مطیع امر امام هستم. بگویند: جنگ، می‌جنگم. بگویند: صلح، مذاکره می‌کنم و تکلیفم اطاعت از امر امام و ولی امر است. ولی‌فقیه همین است، هرچه بگوید امر ایشان مطاع است.
 
بحث نخست‌وزیری خیلی پیچیده شد، اما حضرت آقا در بحران‌های مختلف مطیع امر امام بودند. خیلی جاها که نظرشان خلاف امام بود، مطیع امر ولی فقیه زمان‌شان بودند. به‎هر حال عدم مدیریت درست مهندس موسوی، یکی از دلایل قطعنامه بود. با وجود تمام این قضایا، وقتی امام می‌گویند نظرم این است که آقای موسوی بماند، آیت‌ا... خامنه‌ای اطاعت می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. حضرت آقا می‌گویند: «لازم نیست تکلیف کنید، فقط با اشاره‌ای نظرتان را بگویید.» امام هم به ایشان احترام می‌گذارند و می‌گویند: «به‎عنوان یک شهروند توصیه می‌کنم آقای موسوی بماند.» بحث ولایت امروز اختراع نشده است. امام قبل از انقلاب بحث ولایت فقیه را مطرح کردند. کتاب ولایت‌فقیه در زمان رژیم سابق منتشر شد، زمانی‎که هنوز حکومت اسلامی وجود نداشت. پدرم مقلد امام بود، دو سال قبل از انقلاب، این کتاب را از پدرم گرفتم و خواندم. حضرت آقا جزو کسانی هستند که ولایت‌پذیری‌شان را اثبات کردند. این ولایت‌پذیری و شیوه مدیریتی کشور توسط آیت‌ا... خامنه‌ای باعث شد امام نسبت به رهبری ایشان نظر مثبتی داشته باشند و این تصمیم را توصیه کنند.
 
کسان دیگری هم اطراف امام بودند که بیشتر با ایشان رابطه داشتند. آقای هاشمی برخوردها و تعامل زیادی با امام داشت و همسایه مجاور امام بود، اما چه شد که نظر امام برای رهبری روی حضرت آقا بود؟ آیت‌ا... خامنه‌ای خیلی‌جاها ولایت‌پذیری، فداکاری و مدیریت خودشان را نشان دادند و حضرت اقا بعد از امام نشان دادند که می‎توانند مثل حضرت امام کشور را اداره کنند. نمونه آن فتنه سال 88 بود که با تدبیر رهبری از این بحران گذشتیم.
 
منبع: هفته نامه پنجره
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:20  توسط عاشق کربلا  | 

مانکن دیروز، پرستار مهربان امروز

«فا بیان» دختر ۲۸ ساله فرانسوی است تا چندی قبل مدل لباس بسیار معروفی بود که شرکت‌های بزرگ با او قراردادهای کلانی می‌بستند. عکس او در مجله‌ها و شبکه‌های مختلف تلویزیونی به نمایش در می‌آمد ولی حالا در روستاهای دور دست افغانستان به درمان بیماران می‌پردازد و از زندگی خودش بسیار راضی و خوشحال است چرا که او حالا اسلام را پذیرفته و یک مسلمان است.

فابیان با اعتماد به نفس کاملی گفت: «اگر لطف و رحمت خداوند شامل من نمی‌شد، هیچ گاه نمی‌توانستم مسلمان شوم و تا آخر عمرم مانند یک حیوان زندگی می‌کردم. من در آن زندگی فقط به دنبال سیراب کردن هوس و شهوت‌های خود بودم و هیچ اصول و ارزشی برای خود نداشتم. از کودکی آرزو داشتم پرستار شوم، اکنون که مسلمان شده‌ام به آرزوی خود رسیده‌ام.»

بله او به آرزوهای خودش رسیده است و حالا راه هدایت را پیدا کرده است. او تا دیروز همه خواسته‌های دنیایی را داشت، ثروت و شهرت و … اما حالا حقیقت را داشت، آرامش را داشت، اعتماد به نفس را داشته چیزی را داشت که قبلاً هیچ‌گاه نداشته، «ایمان».

او گفت: «در حال و هوای کودکی همواره خودم را در حالت کمک به کودکان بیمار تخیل می‌کردم اما وقتی بزرگ‌تر شدم، به دلیل زیبایی ظاهری که دارم ناخودآگاه به سمت دنیای مدل کشیده شدم و از شکل من استفاده ابزاری می‌شد، دقیقاً مانند یک وسیله مدت دار که بویی از انسانیت در آن نبود.»

این دختر تازه مسلمان شده، همچنین گفت: «تا اینکه برای شرکت در یکی از برنامه‌ها به بیروت پایتخت لبنان دعوت شدم. وقتی به آنجا سفر کردم، صحنه‌هایی دیدم که در همه عمرم مانند آن را ندیده بودم. در آنجا پیش از گذشته از خودم منفور شدم و کم کم به سمت متحول شدن حرکت کردم تا اینکه در نهایت به اسلام که انسانیت واقعی در آن وجود دارد، رسیدم. پس از مسلمان شدن در بیروت به پاکستان سفر کردم و از مرز این کشور به افغانستان رفتم و با کمک به کودکان و مجروحان یکی از آرزوهای دیرینه و کودکی خود را محقق ساختم.»

وقتی فا بیان مسلمان شد خیلی‌ها تلاش کردند او را از راهی که انتخاب کرده بود منصرف کنند. «فا بیان» در این باره گفت: «شرکت‌های مدل پس از اینکه از مسلمان شدن من با خبر شدند، سعی کردند مرا به راه قبلی باز گردانند از همین رو هدایای بسیار زیادی برایم فرستادند و پیشنهاد دستمزد سه برابری نسبت به قبل را به من دادند اما من که تازه راه اصلی را یافته بودم، هدایا را پس فرستاده و همه پیشنهادات آنان را رد کردم و اکنون احساس می‌کنم که در خوشبختی کامل به سر می‌برم.”

خانواده او هم تلاش زیادی کردند جلوی کار او را بگیرند و اما فا بیان برای راهی که انتخاب کرده بود مصمم بود. حالا او زندگی‌اش را صرف کمک به دیگران می‌کند تا به ما هم یاد بدهد که مهم‌ترین داشته یک انسان ایمان اوست، به خاطر ایمان حتی می‌شود از ثروت و شهرت هم گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:13  توسط عاشق کربلا  | 

مردان بزرگ را همیشه نمی شود از نگاه شاگردان و بزرگانی چون خود آنها شناخت. گاهی یک همسایه می تواند جزئیاتی از زندگی  را به زبان بیاورد که تنها آدم های نسبتا عادی می توانند ببینند. آنچه در ادامه می خوانید گفت و گوی مشرق با آقای " صاحب الدار" که چهل سال همسایه  آیت الله بهجت بود.

****

متولد چه سالی هستید؟
متولد 1311
شما از اول ساکن قم بودید؟
بله از اول ساکن قم بودم , بیش از 40 سال همسایه ی آیت الله بهجت بودم.
به عنوان شخصی که حدود 40 سال همسایه آیت الله بهجت بوده است بفرمایید که رفتار ایشان با شما به چه صورت بود؟
آقا خیلی انسان با محبتی بودند و همواره نسبت به خانواده ما لطف داشتند. گاهی اوقات اگر میخواستند چیزی به ما بدهند و یا هدیه کنند شخصا می آمدند درب خانه ما به ما می دادند، حتی به همسرشان یا علی آقا یا کس دیگه نمی دادند که، خودشان هر چیزی که می خواستند بدهند می آوردند.
روزی بنده هر روز به علت مشغله شغلی مجبور بودم که بروم ساوه و شب ها بر می گشتم منزل، من ناچار بودم روزها آنجا بمانم. یک روز که ظاهرا نرفته بودم زنگ خانه به صدا در آمد رفتم دم در دیدم آقاست. ادای احترام کردم، سلام کردم بعد فرمودند چرا سر قبر پدرت نمی روی؟ ایشان پدر من رو می شناخت.
ایشان به آقای افتخاری که می آمدند منزل آقا فرمودند، در تشییع جنازه ی عیال اول من نماز بخوانند آقا از در منزل جنازه را تشییع کردند تا حرم، نماز بر ایشان خواندند، بعد من عرض کردم حاج آقا شما تشریف ببرید منزل و به کارهایتان برسید، فرمودند نه هستم. حتی ایشان به اینجا بسنده نکردند و آمدند قبرستان قم نو، باز عرض کردم به حاج آقای افتخاری که حاج آقا شما از آقا خواهش کنید که آقا تشریف ببرند. آقای افتخاری به آقا عرض کردند و ایشان فرمودند نه من حالا هستم. و این عبارت را فرمودند که 40 ساله که من در همسایگی این خانواده هستم هنوز صدای این خانم را نشنیدم و من معتقدم این بانوی مکرمه جزء شهداء محسوب خواهد شد.
درمورد فروش خانه تان به کسانی که متقاضی این خانه بودند بفرمایید.
اغلب این متقاضیان از مریدان آیت الله بهجت بودند بسیاری از مریدان آقا، دلشان می خواست خانه ما را بخرند که همسایه آقا باشند. می گفتیم برای چه می خواهید این خانه را از ما بخرید؟ می گفتند مثلا می خواهیم بیشتر آقا رو ببینیم، زیارت کنیم و دلمون می خواهد در همسایگی ایشان باشیم. گفتم خب منم دلم می خواهد این افتخار را داشته باشم. حتی می دانید وقتی آقا می خواست از منزل بیرون بیایند، قبل از اینکه از منزل بیرون بیاد جمعیت زیادی توی کوچه می ایستادند. وقتی آقا بیرون می آمد همراه آقا جمعیت هم به سمت مسجد حرکت می کرد.
من یک خواهر زاده ای دارم که ساکن تهران است، آقا به ایشان محبت داشتند خواهر زادم نقل می کرد که من از منزل شما بیرون آمدم، و وارد کوچه ارک شدم دیدم آقا دارند به سمت مسجد حرکت می کنند و جمعیتی هم همراهشان هست. برای اینکه خودم را به ایشان برسانم و سلامی عرض بکنم، بسرعت رفتم به سمت ایشان وقتی به نفر آخر جمعیت رسیدم که حالا فاصله ام با آقا زیاد بود، آقا فرمودند جعفر آقا رسیدن به خیر! بدون اینکه صورتشان را برگردانند عقب متوجه حضور من شده بودند. من همینطور با فاصله ای که داشتیم جواب دادم و تشکر کردم.
گاهی می دیدید کوچه آنقدر جمعیت داشت که فاصله بین خانه آقا تا سر پیچ سر کوچه که گردش از آن صورت می گیرد به سمت کوچه بعدی جمعیت ایستاده بود. من مثلا از مسجد می آمدم آقا چشمش به من می افتاد آقا اشاره می کرد به جمعیت که راه را برای من باز کنند. یک خانمی من را صدا زد گفت آقا شما اجازه می دهید من از دیوار منزل شما خانه آقا رو ببینم؟ گفتم این کار صحیحی است به نظر شما؟ که شما بروی سر دیوار خانه آقا رو ببینی؟ خلاصه با آن خانم صحبت کردیم و قانع کردیم که این کار صحیحی نیست که شما بروید بر سر دیوار و خانه آقا رو ببینی.
ظاهرا زمانی که تلفن در خانه ایشان وصل نشده بود کسانی که با ایشان کاری داشتند با خط تلفن شما تماس می گرفتند در این باره توضیحاتی بفرمایید.
منزل ما خانه چنان قابل توجهی نبود. دو طرف راهرو داشت و در یک کوچه دیگر هم دربش باز می شد. و باید یک مقدار راه را توی راهرو طی بکنیم تا برسیم به ساختمان. ایشان آنوقت ها که تلفن هم نداشتند و بعضی از خواص آقا که کار داشتند منزل ما تلفن می کردند. ما هم می رفتیم دم منزل ایشان می گفتیم آقا تشریف بیارید تلفن با شما کار دارد. بعضی وقت ها زمان زیادی طول می کشید تا آمدن آقا و نتیجتا تلفن قطع می شد ما شرمنده می شدیم.
خاطره دیگری در ذهنتان هست؟
-
بله یادم هست که یک کسالتی پیدا کردم که 5 یا 6 روز در بیمارستان ولی عصر(عج) بیهوش بودم، یک مقداری از حافظه ام رو از دست دادم حالا بعضی از خاطرات که خیلی به نظرم جالب بود و شگفتی داشت در خاطرم هست ولی خیلی از خاطرات رو واقعا از یاد برده ام.
حالا به تفصیل شاید نتوانم خاطرات را تعریف کنم. موقعیت ایشون یک جوری بود که اگر مطلبی می فرمودند ما برای انجام آن کار می دویدیم و به اصطلاح بجای راه رفتن می دویدیم. ولی ایشان هر وقت هر کاری داشتند و یا مثلا بشقاب غذایی می خواستند برای ما بیاورند خودشان می آمدند و شخصا بشقاب را به منزل ما تحویل می دادند.
از جریان خرید خانه تان توسط شهرداری که به اسم طرح از حرم تا حرم بود که البته سالیان درازی که به سرانجام نرسیده است خاطراتی دارید و عکس العمل آیت الله بهجت چگونه بود؟
شهرداری برای خرید خانه خانه را قیمت کارشناسی کرد و در این طرح خرید خانه ها من جمله رفته بودند خانه آیت الله بهجت را هم قیمت کرده بودند آقا فرموده بودند که شما اول به همسایه های من برسید آنهارا راضی کنید خانه هاشون رو بخرید آخر سر بیاید سراغ من، من حرفی ندارم خانه ام را می فروشم. از جمله کسانی که همواره حمایت می کردند میان همسایه هایشان بنده بودم. من گاهی می رفتم شهرداری به خاطر همین کار فروش خانه و مامورین و پرسنل آن سازمان نسبتا برخورد خوبی با من نداشتند. یک روز رفتیم دیدیم که مسئولشون پا شد در مقابل پای من و بسیار من را تحویل گرفت و و خواست تا از من پذیرایی شوم من هر چقدر فکر می کردم چه خبر شده است به جایی نمی رسیدم؟ بعد از اینکه نشستم و صحبت های مختلف مطرح شد و آن مسئول گفت آقا سفارش شمارا کرده اند. من دلم می خواهد بروید خدمت آقا بگویید که سفارش شما انجام شد.
بعد از اینکه از آن خونه رفتید آیت الله بهجت احوالتان را جویا می شدند؟
من گاهی منزل ایشان جدید ایشان می رفتم یک اتاقی در آن منزل بود که شیخ علی بهجت در آن جا بود و آیت الله بهجت در آن اتاق رفت و آمد نمی کردند. اتاق دیگری بود که آیت الله بهجت گاهی اوقات که می خواستند بروند نماز و منتظر ماشین می شدند در آن جا منتظر می ماندند. شیخ علی آقا به من عرض کرد آقا آنجا نشسته اگر می خواهی بروی آقا رو ببینی برو ببین. اینگونه بود که بعد از فروش خانه هم توفیق پیدا می کردیم خدمت ایشان برسیم.
در این چند دقیقه چه حرفهایی میانتان رد و بدل می شد؟
احوال می پرسیدند که بچه ها چطورند؟ احوال کوچک و بزرگ رو می پرسیدند که البته ایشان اسامی خانواده ما را بلد بودند.
آقا نذری هم می دادند؟
- من نمی دونم نذری داشتند یا نه، ولی گاهی گوشت می آوردند و به ما می دادند حالا این نذری بوده یا غیر نذری، به نظرم نذری بوده. آقا خیلی به صدقه دادن توجه داشتند. می فرمودند اگه می خواهید نذزی بکنید صدقه ای بدهید و یان صدقه را به یک نفر ندهید بین چند نفر تقسیم بکنید. خیلی اعتقاد به صدقه داشتند.
حاج خانم آقا با خانواده شما در ارتباط بودند؟
- به آن صورت نه ولی گاهی خانواده ام که می رفتند منزل آقا اگر آقا در حیاط بود سلام و احوال پرسی می کردند.
 گاهی لطف می کردند یک بشقابی کاسه ای چیزی از غذایی که درست میکردند می دادند به ما. بله آقا به من خیلی محبت داشت . همانطور که گفتم آقا به صدقه دادن خیلی معتقد بودند حالا اگه پولی هم به کسی می دادند اظهار نمی کردند. من فقط این رو عرض کنم که عیال من که فوت کرد بستگان ما تهران، اراک، بروجرد و شهرهای مختلف بودند همه آمدند قم. نتیجتا خانه ما شلوغ شده بود سر وصدا می رفت خانه آقا. دیدم که یک روز زنگ زدند رفتم دم در دیدم آقاست. 15 هزار تومان دادند به من فرمودند که این قابلی ندارد و در این مشکلات کمک حال من شدند. بعد از مدتی وضع من خوب شد من پول را در مسجد می خواستم بر گردانم. آقا قبول نمی کردند. خیلی اصرار کردم فرمودند پس من این پول را می دهم که برای همسرتان قرآن بخواند. این اتفاق ظاهرا سال 74 یا 73 اتفاق افتاده بود.
شما که آن سالهایی که همسایه آیت الله بهجت بودید بفرمایید چه کسانی می آمدند به ایشان سر می زدند.
- بیشتر جوانها بودند و مریدان آیت الله بهجت جوان بودند و می آمدند گاهی اوقات می دیدید که تا یک ساعت هم منتظر می ماندند تا ایشان را ببینند. آقا هم شاید بخاطر همسایه ها راضی نبودند به این امر چرا که همیشه داخل کوچه بخاطر این مشکل شلوغ بود.
می خواستند فیلم برداری کنند از منزل ایشان دو تا چوب طرفین کوچه گذاشته بودند و دوربین را بالای آن قرار داده بودند، آقا که آمد و متوجه این امر شد دستور داده بودند جمعش کنند.
در اوایل انقلاب رجال سیاسی هم چون آیت الله خامنه ای هم به ایشان سر می زدند و وقتی می آمدند کوچه بسته می شد و نمی گذاشتند کسی وارد کوچه شود البته آن زمانها آیت الله بهجت زیاد معروف نبود ولی مقام معظم رهبری حتی در آن زمان ها به ایشان سر می زدند.
آیت الله بهجت در انجام تکالیف خانواده چگونه بودند؟
معمولا این طور بودند که بیشتر کارها را خودشان انجام می دادند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 17:52  توسط عاشق کربلا  | 

چرا این عکس باید منتشرنشده باشد؟
سایت چارقد- چشمهایش را ببینید؛ همان چشمهایی که برخلاف توصیه همه مشاوران و علمای علم روانشناسی که توصیه اکید می‌کنند برای ارتباط موثر با مخاطب، حسابی با چشمانتان با او درگیر شود، هیچگاه در چشمان مخاطبانش نگاه نمی‌کرد.

چشمهایش را ببینید؛ همان چشمهایی که شرق و غرب را درهم کوبید حتی پلکی هم نزد تا بلکه سوژه‎ای شود برای فلان تلویزیون خارجی و فلان روزنامه داخلی تا از ترس از ابرقدرت‌ها بنویسند و از اینکه با بلوک شرق و غرب نمی‌توان درافتاد و قس علی هذا.

چشمهایش را ببینید؛ همان چشمهایی که در فراق یکی پس از دیگری یاران نمناک می‌شد اما هیچگاه متزلزل نشد تا قوت قلبی باشد برای آنانی که ساعت‌ها بیخوابی را به چشمانشان تحمیل می‌کردند تا فقط چند دقیقه، به تماشای ابهت آن‌ها به جماران می‌آمدند.

این چشم‌ها که دنیا را مسحور خود کرده بود و از شدت برافروختگی در برابر دشمنان و معاندان، خواب روز و شب را از آنان گرفته بود، اینچنین در برابر همسر و خانواده که در این عکس چهره‌ی مهربانشان را کنار دخترشان مشاهده می‌کنیم، خاضع و خاشع هستند و تسبیح می‌گویند. نامه‌هایشان که برای همسرشان نوشته بودند را شاید خیلی‌هایمان خوانده‌ایم دیگر و از بر کرده‌ایم؛ این رحمت و لطف الهی را که "و مِن آیاته أنْ خلق لکم مِن أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها؛ از نشانه‌های خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آن ها آرامش بیابید."

چشمهای روح الله را دست کم نگیرید؛ این چشم‌ها کارترها و ریگان‌ها را به زمین کوبانده‌اند. این چشم‌ها اتحاد جماهیر شوروی را خاکمال و ذلیل کرده‌اند. این چشم‌هایی که در برابر ریحانه الهی اینچنین فوران شور و اشتیاق و احساسات هستند، همان چشم‌های برافروخته و خونین ظاهری هستند که حکم ارتداد سلمان رشدی را نوشته‌اند.

آقا روح‌الله مظهر صدق و راستی است و چشمهایش نقطه اوج آن. هزاران حرف ناگفته دارد این نگاه داغ و سوزان که تا عمق جان نفوذ می‌کند و قلب را آتش می‌زند که این ابرمرد تاریخ معاصر که هنوز بسیاری از سیاسیون و جامعه شناسان به دنبال درک راز ابهت و قوت قلب او هستند، چه نگاه لطیف و پنبه گونی دارد به دخترش؛ این ارتباط را با تک‌تک افراد خانواده مخصوصا همسر بزرگوارشان نیز بسیار شنیدیم. همسری که سال‌ها سختی و رنج را به جان خریده بود و غربت و دوری از یار را چشیده بود و لحظه‌ای هم دم برنیاورد تا مانع رسالت بزرگ روح‌الله شود.

البته آقا روح‌الله هم برای یار دیرین خود کم نگذاشته است؛ چرا که تنها اوست که هم می‌تواند به گورباچف نامه بنویسد و از حضور کمونیسم در موزه تاریخ سخن بگوید و هم همسرش را در ایام فراغ و دوری اینگونه خطاب کند که "تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم،متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند."

فقط چشم‌های روح‌الله در این عکس است که راز این جمله او را عیان می‌کند که "مرد از دامان زن به معراج می‌رسد" و چقدر عاشقانه گفته است؛ یک عاشقانه آرام.  و اما یک افسوس برای ما باقیست که چرا این عکس باید برچسب منتشر نشده بخورد تا در میان آرشیوها خاک بخورد و ما نتوانیم نظاره کنیم نگاه عاشقانه یک مرد خدایی به دخترش را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:30  توسط عاشق کربلا  | 

نماز  های ماه  رجب

در هر شب دو رکعت، بعد از حمد سه مرتبه سوره «کافرون» و یک مرتبه سوره «توحید» خوانده شود و چون سلام دهد دستها را بلند کند و بگوید:

«لا اله الا ا... وحده لا شریک له، له الملک وله الحمد یحیی و یمیت و هو حی لا یموت   بیده الخیر و هو علی کل شیء قدیر و الیه المصیر و لا حول ولا قوه الا با ا... العلی العظیم     اللهم صلی علی محمد النبی الامیّ و اله»

و بکشد دستها را بصورت خود. از حضرت رسول اکرم(ص) نقل است:کسی که این عمل را به جا آورد حق تعالی دعای او را مستجاب گرداند و ثواب شصت حج و شصت عمره را به او عطا فرماید.

 

9- سید بن طاووس از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) روایت كرده كه: هر كس در روز جمعه ماه رجب، مابین نماز ظهر و عصر، چهار ركعت نماز بگزارد و در هر ركعت حمد یك مرتبه و آیة الكرسى هفت مرتبه و قل هو الله أحد پنج مرتبه بخواند، و  سپس ده مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذِى لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ» حق تعالى براى او از روزى كه این نماز را گزارده تا روزى كه بمیرد هر روز هزار حسنه به او عطا فرماید، و او را به هر آیه‌ای كه خوانده شهرى در بهشت از یاقوت سرخ و به هر حرفى قصرى در بهشت از دُرّ سفید دهد و تزویج فرماید او را حورالعین و از او راضى شود .

10- سه روز از این ماه را كه پنجشنبه و جمعه و شنبه باشد روزه گرفته شود. زیرا كه روایت شده هر كس در یكى از ماه‌هاى حرام، این سه روز را روزه بدارد حق تعالى براى او ثواب نهصد سال عبادت بنویسد.

11- از حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه: هر كس در یك شب از شب‌هاى ماه رجب ده ركعت نماز به این نحو که در هر ركعت حمد و قل یا ایها الكافرون یك مرتبه و توحید سه مرتبه بخواند، خداوند گناهان او را می‌آمرزد.

 آتش نجات داده و بهشت را براى او قرار مى دهد. اى سلمان ! اينها را جبرئيل به من اطلاع داد. و گفت : اى محمد اين علامتى بين شما و منافقين است زيرا منافقين اين نماز را نمى خوانند.
- اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا از چگونگى خواندن و زمان آن آگاه كن !
- سلمان ! در اول آن (رجب ) ده ركعت بجا مى آورى ؛ در هر ركعت سوره ((فاتحه )) يك بار و ((قل هو الله احد)) سه بار و ((قل يا ايها الكافرون )) را سه بار مى خوانى و هنگامى كه سلام - نماز را - دادى ، دستهايت را (به دعا) بلند مى كنى و مى گويى : لا اله الا الله وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد يحيى و يميت و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شيى ء قدير اللهم لا مانع اما اعطيت و لا معطى لما منعت و لا ينفع ذالجد منك الجد سپس دستهايت را به صورتت بكش .
دنباله روايت در هنگام بيان اعمال وسط و آخر ماه خواهد آمد.
كسى كه اسلام را تصديق نموده و به پيامبر راستگو (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايمان دارد، حتما مشتاق عمل با مثال اين عبادات - كه اخبار رسالت پرده از ثوابهاى زياد آن كه عقل از آن به شگفت مى آيد، برداشته - مى گرد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:53  توسط عاشق کربلا  | 

ذکر های  ماه  رجب

در خلاصه الاذكار منقول است كه هر كس در ماه رجب هزار مرتبه بگويد
استغفر اللّه ذالجلال و الاكرام من جميع الذنوب و الاثام .
خداوند به ملائكه خطاب مى فرمايد كه اگر او را نيامرزيدم خداى شما نيستم

4- از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) روایت شده كه: هر كس در ماه رجب صد مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِى لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» و آن را به صدقه ختم فرماید حق تعالى براى او به رحمت و مغفرت و كسى كه چهار صد مرتبه بگوید بنویسد براى او اجر صد شهید عطا فرماید.

- از نبی مکرم اسلام روایت است: كسى كه در ماه رجب هزار مرتبه "لا إِلَهَ إِلا اللهُ" بگوید خداوند عز و جل براى او صد هزار حسنه عطا کند و براى او صد شهر در بهشت بنا فرماید .

- روایت است كسى كه در رجب در صبح هفتاد مرتبه و در شب نیز هفتاد مرتبه بگوید: "أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ" و پس از اتمام ذکر، دست‌ها را بلند كند و بگوید: "اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى وَ تُبْ عَلَىَّ" اگر در ماه رجب بمیرد خدا از او راضى باشد و به بركت ماه رجب، آتش او را مس نكند .

- در کل این ماه هزار مرتبه ذکر: أَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ مِنْ جَمِیعِ الذُّنُوبِ وَ الْآثَامِ " گفته شود؛ تا خداوند رحمان او را بیامرزد .

- سید بن طاووس در اقبال از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) فضیلت بسیاری براى خواندن سوره قل هو الله أحد نقل کرده است که ده هزار مرتبه یا هزار مرتبه یا صد مرتبه در این ماه تلاوت شود. و نیز روایت كرده كه هر كس در روز جمعه ماه رجب صد مرتبه سوره قل هو الله أحد را بخواند براى او در قیامت نورى شود كه او را به بهشت بكشاند

اگر شخصی قادر بر آن نباشد هر روز صد مرتبه این تسبیحات را بخواند تا ثواب روزه آن را دریابد: سُبْحَانَ الْإِلَهِ الْجَلِیلِ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِى التَّسْبِیحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَكْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزََّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:51  توسط عاشق کربلا  | 

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

خشم لبريز از مهرباني:

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

قدرت مندي و جديت:

به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:34  توسط عاشق کربلا  | 

يك روز نشسته بوديم، ديديم خانه روي سرمان خراب شد. پشت خانه را گودبرداري كرده بودند و سقف ريخت روي سر بچه‌هايم. رفتيم بيمارستان، وقتي برگشتيم ديديم دزد تمام وسايلي كه تهيه كرده بوديم را برده.
توپ هاي چادر مشكي مرغوب ميان خانه هدايت‌الله قل مي‌خورد و تا نزديك پايم روي مبل هاي نيم دار اطاق نشيمن مرد ولو مي‌شود. هدايت الله با صورتي پر ازخطوط مهرباني نزديك مي‌آيد و گوشه پارچه چادرمشكي اعلا را به دستم مي‌دهد: «خودتان نگاه كنيد جنس مرغوب است» چادر نمازهاي خوش قيمت هم كنار دستش است و برايشان تبليغ مي‌كند. «توي زيرزمين خانه پارچه‌فروشي داريم. اينها هم چادر مشكي اعلا است، دست بزنيد جنسش خيلي عالي است.» با همان خونگرم مردمان جنوب، بي‌خيال اينكه قرار است در مورد خانه‌اي كه محمد و خودش در تهران داشته اند، حرف بزنيم.
باذکر یک صلوات برین به ادمه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:23  توسط عاشق کربلا  | 

توصیه خاص آیةالله بهجت به اهل تهران

تابناک: فرزند مرحوم حضرت آیت الله بهجت رضوان الله تعالی علیه گفت: آیت الله بهجت به زیارت حرم مطهر حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام، اصرار داشتند و می فرمودند: «اهل تهران اگر هفته ای یک مرتبه به زیارت ایشان نروند، جفا کرده اند.»

 
حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ علی بهجت فومنی، فرزند مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله تعالی علیه در گفت و گویی با موضوع جستارهایی در مکتب عرفانی و سلوک اخلاقی پدر بزرگوارشان افزود: ایشان وقتی می خواستند به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف شوند و نیز در بازگشت از حرم مطهر رضوی، اصرار داشتند از سر راه باید به حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام برویم.
 
وی همچنین در بیان خاطره ای در این خصوص گفت: یک بار اتفاق افتاد که ما در راه بازگشت از مشهد نزدیک ساعت 12 شب به تهران رسیدیم، نیمه شب بود در حرم بسته بود ولی ایشان فرمودند: «اثاث را می گذاریم پشت در حرم، همین جا می مانیم تا در حرم باز شود»، ایشان پشت در حرم می ماندند و می گفتند: «به هر نحوی هست نباید محروم شویم».
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 19:5  توسط عاشق کربلا  | 

آیت الله بهجت و پند های عرفانی
بهجت

در اين مطلب جاي شک نيست که اگر انسان بدان موفق باشد، براي او کافي است و تمام مطالب و نتايج رياضات شاقه و دشوار را دارد! و آن مطلب اين است که: انسان خود را در محضر خدا ببيند و خدا را در همه احوال، مطلع از خود و در همه جا حاضر و بر همه کارها و احوال خود، ناظر بداند.

۱) هم جنسي و هم شکلي و اختلاط با کفار، تسلط و حکومت آنها را بر مسلمانان آسانتر مي سازد. [در محضر بهجت: ۱/۳۲]

۲) اگر بي تفاوت باشيم و براي رفع گرفتاريها و بلاهايي که اهل ايمان بدان مبتلا هستند دعا نکنيم، آن بلاها به ما هم نزديک خواهد بود.[همان: ۱/۹۷]

۳) ائمه ما (عليهم السلام) دعاها را در اختيار ما گذاشته اند تا ما را غرق در نور ببينند. [همان: ۱/۱۸۹]

۴-اگر بخواهيم محيط خانه گرم و باصفا و صميمي باشد، فقط بايد صبر و استقامت و گذشت و چشم پوشي و رأفت را پيشه خود کنيم تا محيط خانه گرم و نوراني باشد. [همان ۱/۳۰۰]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 21:19  توسط عاشق کربلا  | 

اي کاش چون هميشه و براي بيان مطالب کلمات از پي هم مي آمدند و مي رفتند و مرا از وجود غمها تهي مي ساختند اما براي بيان واژه دلتنگي کلمات ياريم نميکنند ، زيرا براي در دلتنگي براي نوشتن تواني نيست
ايکاش اينجا بودي و در کنارم مي نشستي و در بيان مطالب ياريم مي ساختي تا من با حس گرماي وجودت از دلتنگيهايم مي رهيدم .
آيا نمي خواهي بيايي؟
آيا نمي خواهي بيايي ، و مرا از اين دنياي عذاب برهاني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و هستي ام را دگر باره بنيان نهي و مرا از تهي شدني که هر لحظه بيش از قبل وجودم را تباه ميسازد برهاني ،
آيا نمي خواهي بيايي و و مرا از شادي پر سازي و از غم تهي ؟ مگر اين وجود کوچک چقدر توان ذخيره غمها را دارد ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا به لحظات شيرين ديدار پيوند زني و از اسارت زخمها برهاني و لذت پرواز را به وجودم بچشاني ؟
مگر ديگر جايي براي بوجود آمدن زخمي ديگر مانده است ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود به سرزميني از شادي و نور و محبت ببري ، تا ابد ، در کنار خود ؟
آخر مرا در اين گردابهاي طاقت فرساي افکار که از هر سو احاطه ام کرده اند رها مکن !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از دام گسترده تنهايي برهاني و به لذت پيوند زني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و لحظات درد آلود فراق را به پايان برساني ؟
اين تنهايي و فراق دارد مرا مي کشد !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از زندان خاک برهاني و به ابديت پيوند زني ، رنج را پايان بخشي و درد را مرهم نهي ؟
من بخاطر دردها و رنجها ، غمها و سختيها و زخمها ـ که اينک آنقدر زياد گشته که جانکاه و جانفرسا گشته ـ نمي نالم ، بلکه آنها را بهانه ديدار تو کرده ام تا از جانکاه ترين دردها که همان درد فراق توست رهايي يابم و به شيرين ترين لذتها که همانا ديدار تست ، دست يابم ،
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود ببري ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخر کي ؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 13:0  توسط عاشق کربلا  | 

شعر حاج منصور در شب وفات حضرت ام البنين

شعر حاج منصورارضی در روز وفات حضرت ام البنین (س) در حسینیه صف لباس فروشها

بدون ماه قـــدم مــــی زنم ســــــــــــحر ها را     

                                                                       گرفته اند از این آســــــــــــــمان قمر ها را

چقدر خاک ســرش ریخته است، معلوم است  

                                                                       رسانده است به خانم کســــی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصــــــــــــــا مانده

                                                                    گرفته اند از این قد کمان پســــــــــــرها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهــــــایش

                                                                   بیاورند برایش فقط سپـــــــــــــــــرهـــــا را

نشسته است سر راه و روضـــــــه می خواند

                                                                  که در بیاورد آه آه رهگذرهــــــــــــــــــــا را

ندیده است اگر چه ولی خـــــــــــــــــــبر دارد

                                                                 سر عمود عوض کرده شکل سرهــــــــا را

کنـــــــــــــار آب دو تا دست بر روی یک دست

                                                                رسانده است به ما خانم این خبرهــــــا را

بشیر آمد و گفتی که از حسین بــــــــــــــــگو

                                                               ز عون دم زد و گفتی که از حسین بــــــگو

ستاره بودی و  یکدفعه آفتاب شــــــــــــــــدی

                                                              برای خانه مولا که انتخاب شـــــــــــــــــدی

به خانه ولی الله اعظم آمـــــــــــــــــــــــدی و 

                                                                دلیل عزت قوم بنی کلاب شـــــــــــــــدی

به جای اینکه شَوی مُدعیه همســــــــری اش

                                                                کنیز حلقه به گوش ابوتراب شــــــــــــدی

تنور خانه حیدر دوباره گرم شــــــــــــــــــــد و 

                                                               برای چرخش دستار انتخاب شـــــــــــدی

چهار تا پســـــــــــــــــــر آوردی برای عــــلی

                                                               که جای فاطمه ام البنین شــــــــــــــــدی

دلت همیشه چنین شوهری دعا می کـــرد

                                                              تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شـــــدی

اگر چه ضرب غلافــــــــــی به بازویت نگرفت

                                                               میان کوچــــــــــــه به دیوار زانویت نگـرفت

تو را به قصد جسارت کســـــی اسیر نکرد

                                                              به چادر عربیـــــــــــــــــه تو خار گیر نکرد

تو را که فرق عــلی دیده ای و خون حسن

                                                             به غیـــــــــــر کرب و بلا هیچ چیز پیر نکرد

به احتـــــــــــــرام همــــــان تکه بوریا دیگر

                                                              زمین خـــــــــــــانه تو نیـــــت حصیر نکرد

از آن زمــــــــــان که شنیدی خزان گلها را

                                                               هــــــــــــــــوای کوی تو باغ دلپذیر نکرد

چه خوب شــــــــــد که نبودی کربلا بینی

                                                             که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

به نعـــــــــــــــــــل تازه گرفتند تا بدنها را

                                                           به ضــــــــرب دست لگد میزدند زن ها را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:44  توسط عاشق کربلا  | 

ماجرای تابلوی روبروی رهبر انقلاب+ عکس

حکایت عکس امام را می‌شد به راحتی فهمید. به فرموده، برای هر دو طرف بود. عکس امام و راه امام. اما تابلو چه داشت که برای امام حاضر منقوش بود و نه برای دیگران؟

سید حسین موسوی یکی از شرکت کنندگان در دیدار مسؤولان مرکز اسناد انقلاب اسلامی با مقام معظم رهبری که در اواخر فروردین ماه سال جاری برگزار شد، ضمن حاشیه نوشته‌هایی از روز دیدار خود و همکارانش، به تابلویی ناخوانا که در محل این دیدار و درست روبروی مقام معظم رهبری نصب شده است اشاره کرده است و نوشته است:

«… علاوه بر تابلو، قاب عکسی هم از امام داخل اتاق نصب شده بود که تعدادش از یکی بیشتر بود. یکی بالای همان تابلوی جالب نصب بود؛ دقیقا پشت سر مدعوین و روبروی میزبان و دیگری بالای سر ره بر بود و روبروی میهمانان.

حکایت عکس امام را می‌شد به راحتی فهمید. به فرموده، برای هر دو طرف بود. عکس امام و راه امام. اما تابلو چه داشت که برای امام حاضر منقوش بود و نه برای دیگران؟

تا آخر دیدار هر چند لحظه یک بار درگیر خواندنش می‌شدم. اما نمی‌توانستم که نمی‌توانستم. اصلش ما نباید تابلو را هم می‌دیدیم ولی بخاطر نبود فضای کافی و روبرو نبودنمان به جایگاه ره بر، توانسته بودیم تابلو را ببینیم اما نمی‌توانستیم آن را بخوانیم.

یکی از دوستانم که کنارم نشسته بود اتفاقا طلبه بود. او هم نتوانست بفهمد که مولا چه فرموده و دخلش به اینجا و آن هم اینطور مبهم نوشتنش برای چیست. من هم آنقدر سر به سرش گذاشتم که همان روز که دیدار تمام شد، بوسیله همان یکی دو کلمه‌ای که توانسته بودیم بخوانیم، روایت امیرالمونین را پیدا کرد و برایم فرستاد.

روبروی آقا و درست پشت سر میهمانان این کلمات گهربار از مولا علی (علیه السلام) خودنمایی می‌کرد. آن هم بصورتی که کمتر کسی موفق به خواندنش می‌شد:

امام علی (ع):

مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ اِماما فَلیَبدَأ بِتَعلیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلیمِ غَیرِهِ وَلیَکُن تَدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبلَ تَدیبِهِ بِلِسانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُها اَحَقُّ بِالجلالِ مِن مُعَلِّمِ النّاسِ ومُؤَدِّبِهِم؛

کسى که خود را پیشواى مردم قرار داده، باید پیش از آموزش دیگران، خود را آموزش دهد و پیش از آن‏که دیگران را با زبان، ادب بیاموزد، باکردارش ادب آموزد و البته آموزش دهنده و ادب‏آموز خود بیش از آموزگار و ادب‏آموز مردم، شایسته تجلیل است. (غرر الحکم، ح ۷۰۱۶)»
 
منبع: مرکز اسناد انقلاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:30  توسط عاشق کربلا  | 

بوسه يك ديده‌بان بر دستان امام

اين تصوير متعلق به «شهيد علي طاهري»، يكي از ديده بانان عمليات بازي دراز است كه در ديدار با حضرت امام خميني در جماران گرفته شده است.

 
به گزارش فارس، ديده باني در سال هاي دفاع مقدس يكي از اموري بود كه بسيار به كار رزمندگان آمد و باعث شد تا از تلف شدن بسياري از ادوات نظامي جلوگيري شود. 
در همان ماههاي ابتدايي جنگ در كردستان، با توجه به اينكه « سپاه پاسداران انقلاب اسلامي» تازه شكل گرفته بود، بعضا فاقد ديده بان بود. 
 
« شهيد علي طاهري» از جمله افرادي بود كه از روزهاي آغازين جنگ به عناون رزمنده وارد منطقه شده بود. آن روزهاي لشكر اصفهان كه متعلق به ارتش بود در سر پل ذهاب مستقر شده بود. فرماندهان سپاه، نبود ديده بان را كاملا حس مي كردند. به همين دليل به كمك برادران ارتش يكسري كلاس هايي با عنوان نقشه خواني، ديده باني و نحوه استفاده از قطب نما را به پاسداران آموزش دادند. شهيد طاهري نيز در اين كلاس ها آموزش ديد. 
در مدت كوتاهي آنچنان در كارش پيشرفت كرد كه تمامي اساتيد آن دوره كه خود آموزش ديده آمريكا بودند متحير از نبوغ وي شدند. وبالاخر ه در همان بازي دراز به شهادت رسيد. روحش شاد. 
 
اين تصاوير متعلق به ديدار فاتحان بازي دراز است كه با حضرت امام در جماران ديدار داشتند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:42  توسط عاشق کربلا  | 

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم            ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

ما را نبی، قبیله سلمان خطاب کرد                 بر روی غرور و غیرت ما حساب کرد

از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم                     ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:45  توسط عاشق کربلا  | 

السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا *** داده طه لقبت حضرت مادر زهرا

کفو و همتای علی فاتح خیبر زهرا *** به ائمه شده ای حجت اکبر زهرا

التماسیم و به الطاف شما محتاجیم *** با همان دست دعا کن به خدا محتاجیم

وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم *** چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم

باید از بین کلام تو نظر جمع کنیم *** باز هم خطبه بخوانی و گوهر جمع کنیم

آنکسانی که به آئین خدا محتاجند *** به بیانات تو در دین خدا محتاجند

بگو از راه خدایی که فراموش شده *** بگو از راهنمایی که فراموش شده

از رسول دو سرایی که فراموش شده *** بگو از حق ولایی که فراموش شده

پهلویت گرچه شکسته است ولی حرف بزن *** باز هم فاطمه از حق علی حرف بزن

تو همان جمع فضائل تو همان جمع صفات *** تو همان جلوه توحید همان جلوه ذات

احتجاجات تو لبریز دلیل و آیات *** راه بیراهه شود گر ندمی تو هیهات

بگو این فتنه با رایت اسلام از چیست *** بی تفاوت شدن امت اسلام از چیست

از تو ما یاد گرفتیم که رحمت باشیم *** اهل بنده شدن و اهل اطاعت باشیم

در خوشی های زمان یاد قیامت باشیم *** همه جا گوش به فرمان ولایت باشیم

چیست فرمان ولایت همه با هم بودن *** همه در دایره فاطمه با هم بودن

ای به زخم رخ و پهلوی تو اکرام و سلام *** ای که خون پسرت گشته قوام اسلام

فرصت گفتن از تو شده در این ایام *** کربلا شرح غم توست به معنی تمام

از علی و غم او تو سخن آغاز نما *** سفره درد غریبانه خود باز ن نما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:19  توسط عاشق کربلا  |